|
بر اساس تحلیل ارائه شده می توان بررسی کرد که چرا مردم قیام کردند و قانون ریختند و شاه را خلع کردند ... ولی دوباره شاهی پست تر را جایگزین کردند. بر اساس این تحلیل می شود فهمید که چرا خمینی چنان بود و خامنه ای چنین و می توان پیش بینی کرد که هر چه به رهبران بعدی برسیم (جز مواردی استثناء) چرا وضع بدتر می شود ... بر اساس این تحلیل می توان فهمید که چرا آمریکا نمی تواند در عراق یا افغانستان دموکراسی برقرار کند و این ها دوباره به همان ساختار دیکتاتوری بر می گردند. بر اساس این تحلیل می توان فهمید که چرا چین و شوروی و آلمان نازی ناگهان دچار جهش شده اند و ناگهان هم فروکش کرده اند یا می کنند و چرا انسان ها در این حکومت ها علیرغم پیشرفت کشورشان، چندان رشدیافته نمی توانند باشند. می توان فهمید که چرا تمدن (مثبت غرب) پانصد سال است که برقرار است و کمونیست چه زود تمام شد و فرهنگ اسلامی چرا به قهقهرا رفت. به نظر من اگر بنا باشد حکومت منجی موعود نیز مبتنی بر ساختار "الف" باشد ممکن است جهان پر از عدل و داد و آزادی و ... شود ولی به محض حذف منجی، جهان در بلبشویی بدتر از قبل گرفتار می شود(احتمالاً خدا از خیر این بندگان بگذرد و قیامت را بر پا سازد) ... بنابراین برای رشد پایدار(و متاسفانه کندتر نسبت به ساختار "الف") می بایستی که با تک تک افراد ممکن ارتباط داشت. می بایست از نظر قابلیت های فردی رشد کرد و رشد داد. می بایستی مسئولیت ها و نظارت های فردی رشد کند. ( اگر چه هیچ وقت ساختارهای سیاه یا سفید پاسخگو نیستند و همواره تفکری خاکستری حاکم است ولی اگر محکوم باشیم که بر اساس سیاه یا سفید قضاوت کنیم بایستی گفت که) می بایستی ساختار گروهها از پایین به بالا رشد کند و جریان یابد نه از بالا به پایین. (اگر چه در واقع این حالت تعامل دارد ولی تأکید بر جهت انجام می باشد) و البته این ها همه از طریق تربیت نیز ممکن است. و ساختار تربیت بایستی حداقل در جامعه ما اصلاح شود. بایستی خانواده و تربیت فرزند بر اساس ساختار "ب" صورت گیرد. فرزند اخلاق را تعاملی دریافت کند. تجربه کند (همان کاری که بعداً، وقتی که از سلطه والدین رها می شود تا حدودی کمابیش انجام می دهد (اگر چه توانایی براندازی ساختار ذهنی اش را به صورت کلی ندارد)) آنچه پدر می گوید یا مادر می گوید چون پدر یا مادر می گویند درست نیست بلکه بر اساس تعاملی که با فرزند هست می تواند درست باشد. دروغ بد است. چون فرزند دروغ را از پدر نمی پسندد و پدر دروغ را از فرزند. نه اینکه چون پدر می گوید دروغ بد است پس دروغ بد است... متاسفانه در فرهنگ اسلامی (حالا یا اصل این فرهنگ چنین است یا چنین به دست ما رسیده است) ساختار تعبد محور است. چون خدا گفته است. به صرف اینکه او گفته است. به صرف اینکه مقامی از بالا گفته است. این درست است که چون خدا گفته است حجت است ولی در مقام عمل تلقین چنین فکری فرد را در موضع تعبد و سلطه پذیری قرار می دهد. او را شرطی می کند. این را در فرد به عادت تبدیل می کند و همین است که منجر می شود فرد متعبد (حالا نه به صورت ایده آل) در زندگی روزمره اگر یک مقام قوی او را تحت سیطره خود در آورد احتمالاً به راحتی بپذیرد. اصلاً چرا ۱۴۰۰ سال است که حکومت های دیکتاتور بر جان و مال مردم حکومت کرده اند و استعمارگران برده اند و ... و ما هیچ ککمان نگزیده است. بعضاً تنها کاری که می کنیم انتظار منجی است که معمولاً هم به غلط دیکتاتوری دیگر را جایگزین می کنیم. به نظر من ساختار ضد متعبدانه اگر چه قابلیت پیش بینی را کاهش می دهد و ممکن است به مفاسدی هم بینجامد ولی حداقل این است که برای استعمارگر، برای دیکتاتور این آرامش را بر هم می زند که: بله این مردم احمق سر بزیرند و آخوری از آتش آنها گرم نمی شود...
(۱۲:۰۲) جمعه ۱۷/۳/۱۳۸۷ (یک سال پیش از انتخابات)
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:45  توسط حاجی
|
شاید با ایده از "روانشناسی اجتماعی" یا "پویایی گروه" باشد که من دو ساختار برای کار تیمی و گروهی در ذهنم شکل دادم( البته گروههای واقعی می تواند خود ترکیبی از این ساختارهای پیشنهادی باشند) که به قرار زیر است: ساختار "الف" در بررسی هایی که بر اساس داده های خودم انجام دادم(بخصوص حکومت ها یا گروههایی که تجربه کرده ام) بر اساس توانمندی های فردی یک نفر به مرور شکل می گیرد. یعنی یک عده انسان با روابطی مشابه "ب"(ولی بدون برنامه و بصورت کاملاً تصادفی که تفاوت اساسی آن با "ب" است) به مرور به علت توانمندی های فرد A در آن زمینه خاص قطبیده می شوند و ساختاری مشابه "الف" می یابند (البته ساختار روانی افراد، سلطه پذیری، اطاعت کورکورانه، فرهنگ مردم و ... نیز در تسریع این فرآیند موثر اند بگونه ای که در ادامه شرح داده می شود). این ساختارها بمرور قوی و قوی تر می شوند و توسط تکرار، پاداش و قدرت مجازات تقویت می گردند. بمرور این روش جایگزین تمامی روشهای تصادفی و درهم و برهم ممکن می شود. در اینجا هر کس تنها پاسخگوی نفر A است. از طرفی تمامی تصمیمات و ابتکارات و ... در شخص A متمرکز می شود( که البته تا حدودی حق هم دارد به دلیل برتری های شخصی اش) ولی به مرور در میزان توانایی ها یا در میزان رشد این توانایی ها در افراد زیردست کاهش مشاهده می شود. موفقیت گروه در گرو موفقیت شخص A که در واقع نماینده گروه است خلاصه می شود. در اینجا دو مشکل پیش می آید. یک مشکل، روندی طبیعی دارد و آن اینکه شخص A می میرد. در این حالت یا گروه در معرض بحران و درهم برهمی روابط و خطر سقوط قرار می گیرد یا مجبور است به علت عادت به ساختار موجود کسی همچون مثلاً " P " را جایگزین " A " کند که " P "به علت رشد در این ساختار آدمی به مراتب ضعیف تر، سلطه پذیرتر از " A " می باشد. بهمین دلیل وی بجای کسب قدرت و مشروعیت از طریق توانمندی های خود (که اندازه A نیست) محکوم است برای حفظ گروه و روابط، به سرکوب عصیانگران( که لزوماً بد نیستند بلکه ممکن است خوب هم باشند و به ساختار این چنینی و مسائل آن آگاه باشند) دست بزند و این خود باعث تشدید تضادها گردد. اگر چنین شخصی مسلط شود تسلط و حکومت شایسته محور به حکومت رئیس محور تبدیل می شود و با هر دوره این روش تقویت می شود و از ساختار منطقی و اصلی آن که توانایی محور بود فاصله بیشتری می گیرد. این روندی طبیعی بود ولی مشکلی که از بیرون گروه را تحت فشار و تأثیر قرار می دهد این مسئله است. که یک گروهی که بر این مبنا شکل می گیرد برای مقابله با آن چه می توان کرد. بسیار ساده است. شما راس هرم را حذف کنید گروه خود به خود نابود می شود( اگر چه همانطور که گفته شد ساختارش حفظ شود) به همین خاطر، ترور شخصیت ها در کشورهای جهان سومی و کمتر توسعه یافته اجتماعی خیلی بهتر جواب می دهد تا در کشورهایی که ساختارهای اجتماعی و حزبی شکل بهتری یافته. یا نه. دید بهتری که داشته باشیم اینکه اگر شخص A از طرف مافوقش ( که گروه A در ذیل آن قرار دارد.) عوض شود و B جایگزین آن شود. در این صورت شخص B می تواند با کمک این ساختار شکل گرفته شده، حتی گروه را بر خلاف اهداف اولیه آن هدایت کند. بنابراین است که می بینیم در جوامعی مثل ما، با آمدن یک مدیر و رفتن مدیری دیگر همه چیز عوض می شود و همه اهداف از زمین تا آسمان تغییر می کند. بنابراین در ساختارهایی این چنینی، کافی است رأس هرم را حذف کرده یا تغییر داد تا گروه را به نابودی کشاند. حتی در ساختارهایی این چنینی که نفر A بر اساس انتخاب خود افراد صورت می پذیرد نیز ممکن است اشتباهی در انتخاب نفر برتر صورت پذیرد یا چنین شخصی بر اساس دروغ بیابد ولی به هر قیمت هم که بیاید مهم نیست مهم این است که این ساختار هر کسی را که بتواند بیاید تقویت می کند... ... در مقابل این ساختار، ساختار "ب" قرار دارد البته ساختاری که بر اساس نظم و قاعده روابط برقرار است( و نه در هم و برهم و بی نظم و تصادفی) اینگونه ساختارها بدلیل اینکه تمامی افراد گروه در برابر همدیگر مسئولند و بر روی همدیگر اثر می گذارند ممکن است آن موفقیت های چشمگیر ساختار "الف" را نداشته باشند یا سرعتی مشابه سرعت پیشرفت "الف" را نداشته باشند ولی در این گروهها موفقیت نه بصورت پوشالی (موفقیت نماینده اشخاص که رهبر گروه است) که بصورت ملموس است( اگر چه کمتر از موفقیت فرد رهبر ذز ساختار "الف"). در این گروه موفقیت بین تمام افراد کمابیش تقسیم می شود و هرکس تقریباً مستقیماً با بازده کار خود مواجه است و اینگونه نیست که کاری را بکند و بعد انتقال به بالا یابد و بعد بالایی موفق شود و بعد از بالا پاداشی پایین بیاید یا افتخار قلبی حاصل شود... از طرفی افراد در برابر خودشان مسئولند بنابراین شدت نظارت و شدت مسئولیت و مستقیم بودن پاداش ها منجر به این می شود که افراد فعال تر باشند. درست است که خروجی این گروهها احتمالاً (به علت عدم قطعیت ها، به علت پخش شدن آرا ...) کمتر از حالت "الف" است ولی درون این گروهها افراد رشد می کنند در حالیکه در گروههای "الف" ساختار پوشالی گروه رشد می کند. درون ساختار الف شعار " فرد فدای آرمان گروه"مطرح می شود ولی در ساختارهای "ب" کمی خودخواهی نیز مطرح است ولی این خودخواهی ها در مجموع باعث رشد ذره ذره و قطره قطره گروه می شود. از بین بردن این گروهها سخت تر است. این گروه ها را به سختی می توان با از بین بردن یک فرد دچار تأثر کرد. چون تمامی افراد آن در حد مطلوبی رشد یافته اند( اگر چه هر فرد شاید به اندازه رهبر گروههای "الف" رشد یافته نباشد). این گروهها حتی با آمدن رهبری جدید(اگر چه بر اساس اشتباه یا قلدری یا ... ) به این راحتی ها تسلیم نمی شوند( درست مثل حالت تنبلی و از زیر کار در رفتن ما ایرانی ها که متاسفانه بر خلاف اینکه ساختاری مثل "الف" داریم در این مورد ساختاری مثل "ب" داریم و هر رئیسی که می آید با اینکه تمام سیاستها، بودجه ها، اهداف زمین تا آسمان عوض می شود ولی تقریباً هیچ رئیسی نمی تواند کارمندان را وادار به کار مفید کند. یعنی ما در کم گذاشتن و فرار از زیر کار با هم قراردادهای نانوشته "ب" شکل داریم که به این راحتی ها از بین نمی رود...) بر اساس این تحلیل هاست که می توانیم جامعه چین، روسیه، کمونیست کلاًَ، فرهنگ و تمدن غرب(از دید مثبت اش نه از بعد استعمار گرانه و جهان طلبانه اش) را مورد بررسی قرار دهیم.
(۱۱:۴۲) جمعه ۱۷/۳/۱۳۸۷ (یک سال پیش از انتخابات)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 15:13  توسط حاجی
|
روزهای پشمکی شبهای چرخ و فلکی۱ های الکی! های الکی!
آمدنا و رفتنا صدای خوب "ربّنا" گذر از مناره ی مؤذنا تنگ غروب و تنگی این دل ما ـ قلوبنا ـ
دردهای تو سینه محبتهای دیرینه هی می پره ... هی می شینه
سنگکای خاش خاشی زولبیا بامیه ی داشی بهونه های روزه ی قیریش ماشی آی کاشی و اِی کاشی۲
بازیهای تو کوچه خوردن کیک و کلوچه باز به یاد آوردن روزه و ، حس آلوچه
خوابیدن تو پشت بوم خوردن تخمه ی بو داده تا شوم خنده های قالبی تخمه های طالبی
خربزه ها و هندونه گریه های دون دونه همه ش به یادت می مونه
. . .
کم می آره زندگی می پره دین و بندگی تو این همه دوندگی ... هی چی می گی!؟ چی چی می گی!؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱) " کفتر کُش" رمان نوجوان، ابتدای فصل ۱۱ ۲) کاشکی فایل صوتی به حجم 99 کیلوبایت (با فرمت amr)
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 13:52  توسط حاجی
|
نماز شب را هم مقدسین همین طور سنگین قلمداد کرده اند لهذا اغلب از اهل ایمان بملاحظه فرض سنگینی اش از فضیلت آن محروم مانده اند و حال آنکه همه اش ده دقیقه بیشتر وقت لازم ندارد چون کسی دلش نرم میشود و میخواهد از فیض این عمل مهم بهره مند گردد کیفیت آنرا از شخص مقدسی سؤال مینماید او میگوید از خواب که بلند شدی فلان ذکر را بخوان بعد بسجده رفته فلان دعا را بگو سپس بآسمان نگاه کرده فلان ذکر را بر زبان جاری کن خلاصه آنچه را که مرحوم شیخ بهائی در مفتاح الفلاح از آداب و اذکار و ادعیه که در مقدمات و مقارنات و تعقیبات نماز شب ذکر کرده همه را از پیش چشم وی میگذراند که چشمش باز میماند مخصوصاً دعای چهل نفر مؤمن و هفتاد بار (استغفار) و سیصد بار (العفو) را که میشنود حساب کار خود را میکند از همان مجلس که رفت دیگر بچشم آن آقا دیده نمیشود و اگر دیده شد هم اسمی از نماز شب نمیبرد چون می بیند که حریف این میدان نیست ولی درست است نماز شب همان آداب و اذکار و ادعیه را در مقدمات و مقارنات و تعقیبات دارد الا اینکه آنها مستحب در مستحب است هر که حال داشته باشد از آنها بمقدار حالش بجا میآورد و الا همان متن نماز را میآورد بدون حواشی و ثوابهائی که بر نماز شب وارد شده بر همان متن نماز است و اما حواشی آن ثواب دیگری دارد غیر از آن، اکنون من متن نماز شب را بدون حواشی در اینجا مینگارم تا اگر وقتی آرزوی آن را کردی نگوئی که آن سخت است: (بدانکه) آن هشت رکعت است مثل نماز صبح بلکه سبکتر چون آنرا با حمد تنها بدون سوره میشود آورد و در حال نشسته و حال راه رفتن نیز میشود خواند منتهی رکوع و سجودش را با اشاره بجا میآورد با چشم بهم گذاشتن ولی در سجود قدری زیادتر؛ بعد از آن دو رکعت نماز شفع است آن نیز همانطور بی سوره و قیام و قنوت و استقرار بعد از آن یک رکعت نمار وتر است آنهم با حمد تنها، این اصل نماز شب است و ثوابهای نماز شب هم بر همین نماز داده میشود و اگر زیادتر از این از دعا و اذکار بخواند ثواب علیحده دارد غیر از ثواب اصل نماز شب تقریباً نماز شب خواندن نظیر آب خوردن است که اصل اثر مال آبست حالا اگر آبش در ظرف بلور باشد و یا مقداری گلاب در آن بریزند و یا آن را بجوشانند یا تقطیرش کنند چه بهتر، اینها از قبیل حواشی است اگر شد کیف علیحده دارد غیر ز کیف اصل آب خوردن، ولی در اینجا شیطان را دامی است و آن اینست که عمل را در نظر خفیف و سبک قلمداد می کند میگوید اگر انسان نماز شب میخواند باید با آداب و شرایط کمالش بخواند و الا نماز بیسوره و دعا و قنوت و بی همه چیز چه فایده دارد او چون میداند ما حریف میدان آن یکی نیستیم با این حرف میخواهد دست ما را از فیض آن کوتاه نماید ولکن اگر اعتنا باینحرف او نکردند و بجا آوردند آنگاه عملرا بزرگ مینمایاند تا با عجب و خودپسندی عملرا ضایع کند. عمل کوچک دارای اثر بزرگ. حاصل آنکه عملرا قبل از آوردن کوچک مینماید تا مورد رغبت و اعتنا نباشد و بعد از آوردن بزرگ مینماید تا موجب عجب و خودپسندی باشد، ما نیز باید عکس کنیم قبل آوردن بزرگش بدانیم چنان که همین طور هم هست زیرا اگر نماز بیسوره و قنوت و بی همه چیز فایده نداشت پس چرا بآن امر نموده اند پس امر بر آن و تأکید بر آن دلیل است که آن دارای فوائد مطلوبه است؛ و اما بعد از آوردن کوچکش بدانیم چنانچه همین طور هم هست زیرا که عمل کوچک است و آن عملی است که سوره دار و قنوت دارش را از قرار یکسال بده دوازده تومان (در تاریخ نوشتن کتاب) بعمل میآورند عمل خیلی مهم نیست که ما بر آن ببالیم منتهی فواید مهمه در آن ودیعه گذارده شده و آن نیز بعامل مربوط نیست نظیر بازکردن کلید چراغ الکتریکی چون باز کردن کلید چراغ کار مهمی نیست ولی مرتب میشود بر این کار کوچک نورانیت یکشهر پس آن کوچک است از حیث عمل و بزرگ است از حیث اثر، پس این نماز شب مختصر نظیر باز کردن کلید چراغ الکتریکی در صورت کوچک است و در معنی بزرگ چنانچه کوچکی آن مانع اقدام آن نمیشود در اینجا نیز باید مانع نباشد؛ و چنانچه بزرگی اثر آن موجب بالیدن نمی شود که بر خود ببالد که من یکشهر را روشن کردم زیرا که این هنر هنر مخترع این کارخانه است نه هنر او، در اینجا هم نباید عجب کند و بر خود ببالد زیرا که این همه آثار از عنایات خداوندی است نه از او، از او فقط خم شدن و راست شدنست و آن هم کار مهمی نیست که انسان بر آن ببالد. الکلام یجر الکلام - جلد اول سید احمد حسینی زنجانی صفحه ۲۸ تا ۳۱
البته اینکه می توان در حال راه رفتن خواند و اینکه سجده و رکوع را می توان با بستن چشم خواند تنها به عنوان مثال ذکر شده است والا که در سایر حالات مثل دراز کشیده هم می توان بجا آورد و نیازی به رو به قبله بودن هم ندارد و برای سجده و رکوع هم می توان حالت دیگری را پیش خوذ قرارداد کرد. فضیلت این نماز هر چه به زمان نماز صبح نزدیک تر شوی بیشتر است اگرچه قضای آن را هم می توان در روز بجا آورد. در ماه رمضان فاصله بین سحری و نماز صبح که نه می توان خوابید و نه حوصله ی کاری هست برای کسیکه اعتقاد به آن داشته باشد خیلی وقت مناسبی است بخصوص که حدود ده دقیقه احتیاط حتی بعد از اذان برای خواندن نماز صبح وجود دارد که می شود بدین ترتیب سپری کرد. تقدیم به مترسک مزرعه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:56  توسط حاجی
|
تهران لله الحمد که تهران بود آزرم بهشت ملت از هر جهت آسوده چه زیبا و چه زشت اغنیا مشفق و با عاطفه و پاک سرشت فقرا را نبود بستر و بالین از خشت الغرض از ستم و جور اثری نیست که نیست خبر این است که اینجا خبری نیست که نیست
مال ملت نشود حیف به تهران یک جو نبود خرقه ی بیچاره معلم به گرو کشته ی صبر " آژان" را نکند فقر درو از کهن مخبر ما این خبر از نو بشنو الغرض از ستم و جور اثری نیست که نیست خبر این است که اینجا خبری نیست که نیست
تبریز سر یه سر امن و امان منطقه ی تبریز است خاک آن خطه چه فردوس نشاط انگیز است تیغ بران ایالت به اعادی تیز است کلک معجز شیمش جادوی سحر انگیز است الغرض از ستم و جور اثری نیست که نیست خبر این است که اینجا خبری نیست که نیست
شیراز گر چه رنجور به شیراز ایالت شده است لیک از حضرتشان رفع کسالت شده است ظلم ضباط مبدل به عدالت شده است این همه معدلت اسباب خجالت شده است الغرض از ستم و جور اثری نیست که نیست خبر این است که اینجا خبری نیست که نیست
کرمان اهل کرمان همه آسوده و فارغ ز بلا کس بر ایشان نکند ظلم چه پنهان چه ملا همگی شاکر و راضی ز عموم وکلا حال آن جامعه خوب است به لطف وزرا الغرض از ستم و جور اثری نیست که نیست خبر این است که اینجا خبری نیست که نیست
یزد یزد امن است و اهالیش دعاگو هستند بهر ابقای حکومت به هیاهو هستند پی تقدیم هدایا به تکاپو هستند راست گویی همه در روضه ی مینو هستند الغرض از ستم و جور اثری نیست که نیست خبر این است که اینجا خبری نیست که نیست
ملایر دوش ابر آمد و باران به ملایر بارید قیمت گندم و جو چند قرانی کاهید در همان موقع شب دختر قاضی زائید فتنه از مرحمت و عدل حکومت خوابید الغرض از ستم و جور اثری نیست که نیست خبر این است که اینجا خبری نیست که نیست
همدان همدان از ارم امروز نشانی دارد انتخابات در آنجا جریانی دارد حضرت اقدس والا دورانی دارد بهر کاندید شدن نطق و بیانی دارد الغرض از ستم و جور اثری نیست که نیست خبر این است که اینجا خبری نیست که نیست
خوانسار خرس خوانسار فراری شده امسال به کوه سارق (زلقی) از امنیت آمد بستوه رهزنان را دگر آنجا نبود جمع و گروه نیست نظمیه در آن ناحیه با فر و شکوه الغرض از ستم و جور اثری نیست که نیست خبر این است که اینجا خبری نیست که نیست
اصفهان اصفهان شکرکه چون هشت بهشت آباد است دل مردم همه از داد حکومت شاد است بسکه فکر و قلم و نطق و بیان آزاد است حرف مردم همه از دوره ی استبداد است الغرض از ستم و جور اثری نیست که نیست خبر این است که اینجا خبری نیست که نیست
دیوان فرخی یزدی صفحه ۱۹۹ الی ۲۰۱
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:27  توسط حاجی
|
آورده اند که نوشین روان عادل را در شکارگاهی صیدی کباب کردند و نمک نبود غلامی بروستا رفت تا نمک آرد نوشیروان گفت نمک بقیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد گفتند از این قدر چه خلل آید گفت بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هر که آمد برو مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده. اگـر ز بـاغ رعیت ملک خـورد سیبی بـر آورند غلامـان او درخـت از بیـخ بپنج بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریانش هزار مرغ بسیخ
گلستان سعدی در سیرت پادشاهان
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 13:55  توسط حاجی
|
... چو ابلیس پیوسته دید آن سخن یکی بند بد را نو افگند بن بدو گفت گر سوی من تافتی ز گیتی همه کام دل یافتی ... ... جهان سربهسر پادشاهی تراست دد و مردم و مرغ و ماهی تراست چو این کرده شد ساز دیگر گرفت یکی چاره کرد از شگفتی شگفت جوانی برآراست از خویشتن سخنگوی و بینادل و رایزن همیدون به ضحاک بنهاد روی نبودش به جز آفرین گفت و گوی بدو گفت اگر شاه را در خورم یکی نامور پاک خوالیگرم چو بشنید ضحاک بنواختش ز بهر خورش جایگه ساختش ... به خونش بپرورد برسان شیر بدان تا کند پادشا را دلیر ... شه تازیان چون به نان دست برد سر کم خرد مهر او را سپرد بدو گفت بنگر که از آرزوی چه خواهی بگو با من ای نیکخوی خورشگر بدو گفت کای پادشا همیشه بزی شاد و فرمانروا مرا دل سراسر پر از مهر تست همه توشهی جانم از چهرتست یکی حاجتستم به نزدیک شاه و گرچه مرا نیست این پایگاه که فرمان دهد تا سر کتف اوی ببوسم بدو بر نهم چشم و روی چو ضحاک بشنید گفتار اوی نهانی ندانست بازار اوی بدو گفت دارم من این کام تو بلندی بگیرد ازین نام تو بفرمود تا دیو چون جفت او همی بوسه داد از بر سفت او ببوسید و شد بر زمین ناپدید کس اندر جهان این شگفتی ندید دو مار سیه از دو کتفش برست غمی گشت و از هر سویی چاره جست سرانجام ببرید هر دو ز کفت سزد گر بمانی بدین در شگفت چو شاخ درخت آن دو مار سیاه برآمد دگر باره از کتف شاه پزشکان فرزانه گرد آمدند همه یکبهیک داستانها زدند ز هر گونه نیرنگها ساختند مر آن درد را چاره نشناختند بسان پزشکی پس ابلیس تفت به فرزانگی نزد ضحاک رفت بدو گفت کین بودنی کار بود بمان تا چه گردد نباید درود خورش ساز و آرامشان ده به خورد نباید جزین چارهای نیز کرد به جز مغز مردم مدهشان خورش مگر خود بمیرند ازین پرورش نگر تا که ابلیس ازین گفتوگوی چهکردوچه خواست اندرین جستجوی مگر تا یکی چاره سازد نهان که پردخته گردد ز مردم جهان از آن پس برآمد ز ایران خروش پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش ... نهان گشت کردار فرزانگان پراگنده شد کام دیوانگان هنر خوار شد جادویی ارجمند نهان راستی آشکارا گزند شده بر بدی دست دیوان دراز به نیکی نرفتی سخن جز به راز ...
... چو از روزگارش چهل سال ماند نگر تا بسر برش یزدان چه راند در ایوان شاهی شبی دیر یاز به خواب اندرون بود با ارنواز چنان دید کز کاخ شاهنشهان سه جنگی پدید آمدی ناگهان دو مهتر یکی کهتر اندر میان به بالای سرو و به فر کیان کمر بستن و رفتن شاهوار بچنگ اندرون گرزهی گاوسار دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ نهادی به گردن برش پالهنگ همی تاختی تا دماوند کوه کشان و دوان از پس اندر گروه بپیچید ضحاک بیدادگر بدریدش از هول گفتی جگر یکی بانگ برزد بخواب اندرون که لرزان شد آن خانهی صدستون بجستند خورشید رویان ز جای از آن غلغل نامور کدخدای چنین گفت ضحاک را ارنواز که شاها چه بودت نگویی به راز که خفته به آرام در خان خویش برین سان بترسیدی از جان خویش زمین هفت کشور به فرمان تست دد و دام و مردم به پیمان تست به خورشید رویان جهاندار گفت که چونین شگفتی بشاید نهفت که گر از من این داستان بشنوید شودتان دل از جان من ناامید به شاه گرانمایه گفت ارنواز که بر ما بباید گشادنت راز توانیم کردن مگر چارهای که بیچارهای نیست پتیارهای سپهبد گشاد آن نهان از نهفت همه خواب یک یک بدیشان بگفت چنین گفت با نامور ماهروی که مگذار این را ره چاره چوی ... ز هر کشوری گرد کن مهتران از اخترشناسان و افسونگران سخن سربه سر موبدان را بگوی پژوهش کن و راستی بازجوی نگه کن که هوش تو بر دست کیست ز مردم شمار ار ز دیو و پریست چو دانسته شد چاره ساز آن زمان به خیره مترس از بد بدگمان شه پر منش را خوش آمد سخن که آن سرو سیمین برافگند بن ...
... لب موبدان خشک و رخساره تر زبان پر ز گفتار با یکدیگر که گر بودنی باز گوییم راست به جانست پیکار و جان بیبهاست و گر نشنود بودنیها درست بباید هم اکنون ز جان دست شست سه روز اندرین کار شد روزگار سخن کس نیارست کرد آشکار به روز چهارم برآشفت شاه برآن موبدان نماینده راه که گر زندهتان دار باید بسود و گر بودنیها بباید نمود همه موبدان سرفگنده نگون پر از هول دل دیدگان پر ز خون از آن نامداران بسیار هوش یکی بود بینادل و تیزگوش خردمند و بیدار و زیرک بنام کزان موبدان او زدی پیش گام دلش تنگتر گشت و ناباک شد گشاده زبان پیش ضحاک شد
بدو گفت پردخته کن سر ز باد که جز مرگ را کس ز مادر نزاد جهاندار پیش از تو بسیار بود که تخت مهی را سزاوار بود فراوان غم و شادمانی شمرد برفت و جهان دیگری را سپرد اگر بارهی آهنینی به پای سپهرت بساید نمانی به جای کسی را بود زین سپس تخت تو به خاک اندر آرد سر و بخت تو کجا نام او آفریدون بود زمین را سپهری همایون بود ...
شاهنامه فردوسی تلخیصی از افسانه ضحاک ماردوش
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 12:5  توسط حاجی
|
|
|